تبليغاتX
خانه ی متروکه ...
مرگنامه هايی با مقصدی نامعلوم...
از درو دیوار این زندگی دروغ میباره ....

حالا دیگه ریا تو بساط هر دستفروشی با نازلترین قیمت به فروش می رسه ... 

- کجابریم ..؟

--نمی دونم ... هر جا توبگی ... هم خسته م ... هم داره دیر میشه ...

- چطوره بریم پارک دانشجو یه ۲تا لیوان بزرگ چایی بریزیم تو خندق بلا ... هان ؟ نظرت چیه ....

-- گفتم که ... نمی دونم ... هرجا میگی ... بریم ..

- ردیف پس ... پایه باش دیگه ....

 

... راه افتادیم بریم همون خرابشده ... پارک دانشجو ..... بیشتر شبیه یه جوک میمونه ....همه چی توش پیدا میکنی جز نشونه ی از دانشجو .... از حشیشو بنگو گراسو کراک بگیر تا دخترفراریو یه دنیا جماعت منحرفٍ تو کف ...

... یه سیگار دیگه آتیش کردم .... یکیم واس رفیقم .... اسمش حسین اعته-س ... البته چه فرقی داره ... فک کنم این دهمین سیگار امروزم بود ... کمکم دارم حس میکنم که همه ی ریه م رو دوده پر کرده .... به درک ... بذار پر کنه .... ریه سالم ببرم زیر خاک که بگم چی؟؟؟

... نفهمیدم چطور شد از کافه گودو سر در آوردیم .... شایدم کافه سیاهو سفید .... در رو که باز کردم موج کثافتو کلاس گذاشتن به همراه بوی تعفن نشخوار شده ی یه عده گوسفند روشنفکر زد تو صورتم ....

میزو صندلیایه چوبی  .... رومیزی های چهارخونه مدل لنگ حموم  .... درو دیوارای کرم رنگ با پوسترای سیاهو سفید یا نقاشی خرو گاو و گوسفند... عکس نویسنده های بزرگ ... چه تناسبی!!!!

یه کلاه شاپو با یه دست کت شلوار مشکیو کراوات کم داشتم تا بگم آل پاچینوم ... انگار اومدی تو کافه های دهه ی ۳۰ امریکا...

نزدیک بود رو صورت دختری که رو  نزدیکترین صندلی به در کافه نشسته بود تگری بزنم  ... همه یه جورایی اینجااحمق بودن .... فکرشو بکن .... تو این فضا که مربوط به نزدیک ۸ دهه پیشه یه ماده خرس ببینی که لباسای فشن پوشیده که مربوط به سال ۲۰۰۹ست ... انگار وسط یه تابلوی هنری گرونقیمت بشا***  ... 

نشستیم پشت یکی از میزاشون .... تنها مزیت این قبرستون این بود که میشد سیگار بکشی ....

-چی بخوریم...؟

-- نمیدونم ... هرچی حال میکنی ....

-قهوه فرانسه چطوره به نظرت؟

 -- .... نمیدونم ... بخوریم ...

نتیجه ی رایزنیامون شد ۲تا فنجون قهوه فرانسو یه کیک اسفنجی که روش پر شکلات بود ....

زیر شیشه هایی که روی هر میز بودش یه مشت کاغذ بود .... که روش کلی اراجیف نوشته بودن ....

"من و بی.ای امروز اومدیم اینجا که فلان گه رو بخوریم ..." "منو نازی اومدیم اینجا که به همه بگیم چقد باحالیم " " من خیلی توپم .... کاش میتونستم با خودم یه عکس یادگاری بندازم .... حیف که خودمو قبول ندارم ....!!!" .... فکرشو بکن -البته اگه بالا نمیاری- چقدر آدمای مزخرف زیادن .... همه ی نوشته ها تو همین مایه ها بود .... یه چیزایی تو این مایه ها که وای من چقد روشنفکرم .. من خیلی بچه باحالم .... من... من ... من ...!!!

یه دوجین سیگار دیگه ریختم تو ریه م .... حالا غیر از این جماعت روشنفکرو لوسو ننر دیگه از خودمم بدم میاومد ...

موسیقی فولکولور امریکای لاتین پخش میشد .... که اونم از بقیه ی چیزای مزخرف عقب نموند .... طرف گه گیجهگرفته بود .... نمیدونم چی شد که آخرش موسیقیه به هیپ هاپو ... پاپو این مزخرفات رسید ....

بابت ۲تا قاشق چایخوری قهوه و یه کم شکر با یه کیک اسفنجی ۶۰۰۰تومن سلفیدیم تا یادمون بمونه که روشن فکر شدن چقدر پر خرجهو چه هزینه هایی پاش نشده که ملت از ناآگاهیو بی سوادی در بیانو بتونن مغزشونو هوا بدن ....

...کاغذی رو برداشتیمو توش نوشتیم .... یادم نیس حرفای رفیقم چی بود .. 

" حالم داره به هم میخوره ... از این محیط مزخرفو پر از دروغ .... بوی دروغ اینجا داره غوغا میکنه ...!!!"

این مزخرفات تنها حرف مزخرف به درد بخورو راست کار اون سگدونی بود که من-->از این کلمه متنفرم"من!"<-- زیر شیشه تپوندمش....

کاش ما ملت اینقدر دروغ پرستو متظاهر نبودیم .... اینطوری اگه همه ی مشکلاتمونم حل نمیشد ولی بیشترش چرا....!!!!

......................................................................................................................................

هولدن کالفید - پاییز ۱۳۸۸

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 3:18  توسط هولدن | 
خواهش می کنم کسی که تو پست پایین این پست کامنت گذاشته ... خودش رو معرفی کنه ... و منظورش رو برام واضح بگه ...

اگر این یه شوخی باشه اصلاْ شوخیه جالبی نیست ...

بهتره کامنت بعدیش به طور خصوصی باشه ... و الا کسی که این کار رو انجام داده ... اگر بفهمم کی هستش ... و اینکه عمداْ چنین تشابهی رو به وجود آورده ... زندگیش رو به خاطر این شوخیش تباه میکنم ...

فکر نمی کنم کسی که من براش پست قبلی رو نوشتم کامنتی غیر از کامنت خصوصی بذاره ... و اینکه دلش بخواد واسم معما بسازه ...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 2:35  توسط هولدن | 
این رو برای تو می نویسم ... تویی که دیگه حتی اسمم رو هم به یاد نمیاری ... تویی که دل از دلم کندیو رفتی به سمت خوشبختی ...

این رو برای تو می نویسم ... تویی که سالهاست عشقت رو پشت چهره ی خشکیدهو سختم پنهون کردم تا مبادا لحظه ای کسی جرات کنهو اسمت رو به لب بیارهو بپرسه تو بهش علاقه مندی؟؟؟؟

این رو برای تو مینویسم ... تویی که رفتیو همه ی آینده ی من رو هم با خودت بردی ... تویی که لحظه هام رو با اسمت ... ثانیه هام رو  با یادت ... دقایقم رو با خاطراتت ... ساعت هام رو با حرفات و روزهام رو با امید به ...

آره من برای تو می نویسم ... تویی که حالا شاید یادت هم نیاد که من کیم ... من چیم ... تویی که حالا شاید حتی خاطراتم رو هم تو زباله دونی ذهنت نگه می داری ...

تویی که جرقه ای نا خواسته زدیو آتشی به جونم کشیدی که روزی ملیاردها بار آرزوی آتیش جهنم میکنم....

برای تویی که حالا شاید خوشبخت ترین روی زمین باشی ... تویی که همه ی معرفتو انسانیت بودیو هستی ولی نه برای من که برای هرآنکس جز من ....

برای تویی مینویسم که دیگه اسمایی رو که بهت خطاب میکردم رو هم به یاد نمی آریو به جاش نقطه پشت هم ردیف میکنی تا مبادا دل سوخته م کمی مرحم بهش باشه ...

این دنیا با تموم خاطراتش ... با تموم گذشته ش با تموم خوشی ها و ناخوشی هاش برای من به اندازه ی دو سال خاطره ، کوتاهه ... "تو اکنون ز عشقم گریزانی  ... غمم را زچشمم نمی خوانی ..."

اینجا کسی نیست که دیگه به اندازه ی قطره ای از معرفت تو معرفت داشته باشه ... اینجا کسی نیست که به اندازه ی سر سوزنی از انصاف تو انصاف داشته باشه ...

اینجا کسی نیست که دیگه به اندازه ی دونه شنی از عشق تو دوست داشتن سرش بشه ...

اینجا کسی از خودش نمیگذره ... اینجا کسی نیست که با وجود نورانیش شب تارم رو روز کنه ...

اینجا دیگه کسی "تو" نیست ... اینجا کسی برای من نیست ... اینجا کسی از غم غصه ی من غصه دار نمیشه ... رفیق اینجا کسی نیست .... براستی که اینجا هواش نمناکو محیطش متروکه ...

"پس از تو نمانم ، برای خدا ... تو مرگ دلم رو ببینو برو ..."

اینجا منم ... اسمته ... خاطراتت ... حرفات ... یادت و کور سوی امیدت ...

به امید فردایی که نه من باشم ...تو باشی ...  امیدت ...  اسمت ...  خاطرات جاویدت...

 

........................................................................................................

هولدن کالفید  

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 3:2  توسط هولدن | 
صدای بوق کرنا از دور به گوشم می رسه ... واسم آشناست ... اونقدر آشنا که انگار سالهاست این صدا رو می شناسم ... آره ... صدا آشناست ...

میون چن تا غول بی شاخو دم واسادم ... هرکدوم یه پارچه رو به طرفم می گیرن ...

سیلی های دست سنگینش بی امان رو صورتم فرود میاد ... ولی من خواب تر از اونی هستم که با سیلی بیدار شم ...

زنجیری به دو دستم بسته شده ... چشمانم کور شده ولی نه اونقدری که کامل نبینم ... غیر از من شش نفر دیگه هم هستن ... این روزا خیلیا به اسارت تن دادن ... همه خوشحال شونه به شونه ی هم حرکت می کنیم ... همگی با یه رشته زنجیر به هم متصلیم و لی لبخندی عجیب به لبامون هست که به کشیدگی عضلات صورت بیشتر شباهت داره تا لبخند ... افسوس که همگی فکر میکنیم خوشحالیم ...

نگاهم رو به افق می اندازم ... هیچ روشنایی وجود نداره ... حتی اندک روشناییه غم انگیز غروب ... دلم برای نور تنگ شده ... حتی اگر کور سوی ستاره ای باشه ... به همقطارام نیگا میاندازم ... هنوز دارن می خندن ... منم می خندم ...

صدای شلیک گلوله ای به گوشم می رسه ... قبل از اینکه به خودم بیام ... چشمام سیاهی میره ... به زمین می افتم .... رومو بر میگردونم ... لبخند ... بوی خون به مشامم می رسه ....

-"ممکنه یه لیوانم به من بدی ؟  ... "

بهم می خندهو لیوانو به سمتم میگیره ...

سرخی مایل به سیاهیش طمعم رو بر می انگیزه ... شوری و تلخی با هم در می آمیزن .... طعمی بدو سیاه با لذتی غیر قابل وصف تموم وجودم رو می گیره .... تمام وجودم مرتعش میشه ....

پارچه ای سبز رنگ رو به دورم می بندن ...

صدای جمعیت به گوشم می رسه ... از زمین کنده میشم ...

آتیش سردی به دورم میپیچه ...

خون از چشمانم بیرون میزنه ...

سرم پر میشه از فریادی مسکوت ....

صدام طعم شور میگیرهو آتیش تو رگام زبونه میکشه ...

صدای سنگین بیگناهی درونم میپیچه ... خشم از تمام روزنه های وجودم بیرون میزنه ....

... حکم قطعی ... تو بیگناهی ... ولی ترسو و بزدلی ... تو محکوم میشی تا آخر عمر بخندی ...

... به طعم خوش سکوت فکر میکنم ... به طعم تلخ فریب خوردگی  ...

... به صدای حزن آلود معصومیت از دست رفته ...

... چطور تا آخر عمر ننگینم بخندم ...

... شاید عضلات صورتم منبسط بشن ... ولی عضلات قلبم تنها منقبض خواهند شد ...

و فکر بی هدفم تا همیشه قهقهه ی مستانه رو از یاد خواهد برد...

کیست آنکس که مرا یاری کند؟

.......................................................................................................................

ه.ک - تابستان ۱۳۸۸

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 1:9  توسط هولدن |